گرگ نفس
گفت دانایی که گرگی خیره
سر
هست پنهان در نهاد هر بشر
هست پنهان در نهاد هر بشر
لاجرم جاری ست پیکاری سترگ
روز
و شب مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب
اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچد
گلوی گرگ خویش
وی بسا زورآفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود
اسیر
هرکه گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان
پاک
و آن که از گرگش خورد هردم شکست
گرچه انسان می نماید، گرگ
هست
و آنکه با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند
در
جوانی جان گرگت را بگیر
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز
پیری، گرکه باشی همچو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر
یکدیگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست
این سان دردمند
گرگ ها فرمان روایی میکنند
و آن ستمکاران که
باهم محرم اند
گرگ ها شان آشنایان هم اند
گرگ ها همراه و
انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب
شعر
از: فریدون مشیری
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 4:51 توسط سهیل شکیب
|
با سلام خدمت تمامی خوانندگان عزیز که با سخنان دلگرم کننده شان در این وبلاگ سهم بزرگی دارند. شما وبلاگ کسی را می خوانید که یک مهندس مکانیک است و پس از سالها مطالعات قرآنی از خلاء مفاهیم قرآن عظیم در زندگی مسلمانان رنج می کشد و هدفش ایجاد درک بهتر از مفاهیم انسان ساز قرآن است. شما خوانندگان گرامی هر سوالی در مورد آیات قرآن و یا فلسفه نزول آیات و یا ... داشتید برایم ارسال کنید سعی می کنم جواب قانع کننده ای برایتان داشته باشم